رضا قليخان هدايت
1889
مجمع الفصحاء ( فارسي )
و له ايضا ز جود تو شمرى گشته دجلهء بغداد * ز خشم تو شررى گشته آذر برزين اگر لطافت تو جان دهد به شير بساط * سزد كه هيبت تو جان برد ز شير عرين [ حشر ] ز طبع تو خواهد سحاب لؤلؤ بار * مدد ز خلق تو جويد نسيم مشكآگين ز بهر تيغ تو دشمن قوى كند گردن * ز بهر شير همىپرورد گوزن سرين سه هفته بيش نبودم به بوم هندستان * اگرچه بود به خوبى چو روى حور العين رهى گذاشتهام كز نهيب و خشيت آن * بهسوى دوزخ تازد هميشه ديو لعين ز تنگ بيشهء او بد برون شدى نخچير * به تند پشتهء او بد برآمدى شاهين عنان بخت گرفته هواى مجلس تو * همىكشيد مرا تا به حضرت غزنين دعات كردم پيوسته با دل تحقيق * ثنات گفتم همواره با سر تخمين به نزد خالق حقّا كه مستجابست آن * به پيش خلقان و اللّه كه مستحبّ است اين در صفت شراب گفته بيار اى مه ديده و مهر جان * كه بنده است و چاكر ترا اين و آن از آن ماه پروردهء مهر پخت * كه از ماه دارد تن از مهر جان ازو كس دهان ناف آهو نكرد * كه نى زهره بستد ز شير ژيان و له نه ببينند روى او به يقين * نه بدانند حدّ او به گمان ظلمت حرب را زدوده شهاب * دهن رزم را كشيده زبان بركند جان و نيستش چنگال * بخورد عمر و نبودش دندان بوده گردون عدل را خورشيد * گشته دعوى ملك را برهان